Monday, September 15, 2008

Les Feuilles Mortes Par Jacques Prévert

Oh! je voudrais tant que tu te souviennes
Des jours heureux où nous étions amis
En ce temps-là la vie était plus belle,
Et le soleil plus brûlant qu'aujourd'hui
Les feuilles mortes se ramassent à la pelle
Tu vois, je n'ai pas oublié...
Les feuilles mortes se ramassent à la pelle,
Les souvenirs et les regrets aussi
Et le vent du nord les emporte
Dans la nuit froide de l'oubli.
Tu vois, je n'ai pas oublié
La chanson que tu me chantais.



آه! چه سان می خواهم که به خاطر آوری
آن روز های سرشار از شادی را که با هم دوست بودیم
روزهایی که زندگی بسی زیبا بود،
و درخشش خورشید سوزان هنوز به سردی امروز نگراییده بود
بیلچه ای برگ های خزانی را کنار هم جمع می کند
می بینی، هنوز فراموش نکرده ام...
بیلچه ای برگ های خزانی را کنار هم جمع می کند
یاد ها و پشیمانی ها را نیز
و نسیم شمال آنها را با خود
به مأمن شب سرد فراموشی می برد.
می بینی، هنوز فراموش نکرده ام...
ترانه ای را که تو برایم سرودی


C'est une chanson qui nous ressemble
Toi, tu m'aimais et je t'aimais
Et nous vivions tous deux ensemble
Toi qui m'aimais, moi qui t'aimais
Mais la vie sépare ceux qui s'aiment
Tout doucement, sans faire de bruit
Et la mer efface sur le sable
Les pas des amants désunis.


ترانه ای که برای هر دویمان آشنا بود
تو، مرا دوست می داشتی و من تو را
و ما زندگی می کردیم، با هم، چون روحی در دو کالبد
تو، مرا دوست می داشتی و من تو را
اما چرخ غدّار آنها را که دوست می دارند از هم جدا می کند
آرام آرام، بی هیچ صدایی
و امواج خروشان دریا
ردپای عاشقان از هم دور افتاده را پاک می کند


Les feuilles mortes se ramassent à la pelle,
Les souvenirs et les regrets aussi
Mais mon amour silencieux et fidèle
Sourit toujours et remercie la vie
Je t'aimais tant, tu étais si jolie,
Comment veux-tu que je t'oublie?
En ce temps-là, la vie était plus belle
Et le soleil plus brûlant qu'aujourd'hui
Tu étais ma plus douce amie
Mais je n'ai que faire des regrets
Et la chanson que tu chantais
Toujours, toujours je l'entendrai!


بیلچه ای برگ های خزانی را کنار هم جمع می کند
یاد ها و پشیمانی ها را نیز
اما ای عشق سرشار از سکوت و با وفای من
به این زندگی فتنه انگیز لبخند بزن و قدردان باش
تو را چه بسیار دوست می داشتم، تو چه بسیار زیبا می بودی
چگونه می خواهی که فراموش کنم؟
روزهایی که زندگی بسی زیبا بود،
و درخشش خورشید سوزان هنوز به سردی امروز نگراییده بود
تو لطیف ترین دوست من بودی
اما تنها چیزی که برای من باقی مانده، افسوسی بیش نیست
و ترانه ای که تو برایم سرودی
هر روز، هر شب، هر کجا که باشم، نجوای آن در گوش من طنین افکن خواهد بود.

0 Comments:

Post a Comment

<< Home


Statistics