No Comment
درمانده از کشیدن بار بودن بر دوش، راهم را به سوی پارک کج می کنم شاید بوی
علف سوخته برای چند لحظه ای مرا به فراموشی فرو برد.
نیمکتی خالی در میان آن همهمه و غوغا می یابم. می نشینم. مردی در
حال خواندن روزنامه ای است و بچه ای آن گوشه دست مادرش را می کشد
تا زود تر به محوطه ی بازی برسد، پیر زنی، تکیه زده بر عصایی، این صحنه را
می نگرد و پیر مردی کمی آن طرف تر به پیر زن خیره شده است تا شاید بتواند
به سختی یاد گذشته را زنده کند. شاید یاد اولین بوسه بر روی نیمکتی که الان
زنگ زده است. اما صدای گریه ی کودکی او را به خود می آورد.
کبریت را آتش می کنم. بوی علف سوخته و یک بوسه ی آتشین. همین کافی
است. ابرها حمله می کنند، سوار بر شیمرهای خود؛ نیزه هایشان را به هر سو
می افکنند. صدای انفجار نیزه های آتشین فضا را پر می کند و با خود بوی نم،
بوی گِل و بوی نا را می پراکند.
هیاهویی مردم را فرا می گیرد. در سایه روشن چهره شان می توان احساس
غم را خواند. همه می دوند. یکی با دو دستش یقه ی کتش را دور گردنش
نگه داشته، دیگری روزنامه ای را بر روی سرش. مادری کالسکه ای را سراسیمه
به جلو می راند. پیر زن عصا زنان ناپدید می شود و پیر مرد بر پشت به زمین
افتاده است.
ناگهان این هیاهو فرو می خوابد. دیگر نه مردی است و نه زنی و نه کودکی. تنها
نیمکت های فولادین باقی مانده اند و مهی غلیظ. آواز ناودانی و غژغژ تابی در
محوطه ی بازی هم آوا با این سکوت شگرف، حجم این فضای ظلمانی را پر می کنند.
بوی گِل با بوی اطلسی ها در هم آمیخته است و من تنها و آرام ایستاده ام.
در تاریکی، در سکوت، در خلسه ای سرد. در دو سویم دو ردیف درخت سرو آزادند که،
تا ناکجا آباد ادامه یافته اند و در من احساس حرکت را بر می انگیزانند...


2 Comments:
سلام ابی
وقتی این متن را خوندم خیلی احساس خوبی به من داد
دلم برای همه روزهای گذشته تنگ شد
سلام ابی
وقتی این متن را خوندم خیلی احساس خوبی به من داد
دلم برای همه روزهای گذشته تنگ شد
Post a Comment
<< Home